|

بی نیاز و
تنها باش
تشنه باش و دریا باش
فارغ از
من و ما باش
هم پیاله ی ما باش
به راستی
که چه زیبا و به جا نامندت ، ای جاودانه صدای عشق...
این دلست
که صدایت را می شنود و نغمه های پر مغزت که بر گوشش فرو می
نشیند و زمزمه می شود و زمزمه می شود و زمزمه می شود و سرانجام
جاودانه می گردد. نغمه هایی که تسکین دل عشاق ، رهنمای گم
کردگان طریق ، آرام بخش وجود مشوش .... و دیگر چه بگویم که
دوای هر دردی است و مبتلایان دانند که چه مرهمی است بر دل
مبتلایشان.
نه ، به
اینجا ختم نمی شود ؛ آن چنان بر جان و دل می نشیند که پس از
رسیدن به مقصود ، باز هم دل طلبش می کند... کدامین مبتلاست که
پس از کامیابی ، عاشق مرهم گردد؟ می گوید آن چه را زبان از
گفتنش عاجز است و نوید می دهد آینده ای روشن را. به اعماق وجود
می برد ، به ناگفته های درون . عقده ها را می گشاید و چون
پرنده ای سبک بال ، دل را رها می کند. |